علی گوگولی
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 8:41
پسر گلم، عشق مامان و بابا تولدت مبارک نفس مامان، یک سال دیگه بزرگتر شدی و بازهم یک تولد دیگه برای گل پسر خوشگل پسر خودم امسال تم تولدت رو کفشدوزک انتخاب کردم ، یه روز که در حیاط باز بود یه کفشدوزک کوچولو اومده تو خونه و تو عاشقش شدی و کلی باهاش بازی کردی، حتی بهش غذا هم دادی، از اون ب
یک سال و نیمه شدی نفس مامان
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:41
هوررررا، علی کوچولوم، فدای چشمهات بشم من، مامان دورت بگرده نفسم عمرم عشقم هستی مامان و بابا، یک سال و نیمه شدی، وارد هجده ماهگیت شدی، وقتی تازه بدنیا اومده بودی و خیلی کوچولو بودی پیش خودم میگفتم یعنی خدایا میشه این نی نی من بزرگ بشه و یک و نیم ساله بشه؟ اونموقع ها فکر میکردم یک و نیم سالگی یعنی
رمضان 95
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:41
سلام پسرگلم، یکی یدونم، رمضان امسال هم اومد و با سرعت به پایان رسید، امسال بعد از دو سال که روزه ام رو میخوردم با کمک خدای مهربون تونستم دوباره روزه بگیرم، دیگه بهت شیر نمیدم و روزه گرفتم، هوای تبریز امسال انگار نمیخواد تابستونی بشه، تا اواسط ماه رمضون قشنگ خنک بود و باد و بارون و تگرگ و... میباری
مرد شدی
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:41
امروز بیست و سه تیر نود و پنج، روز پایان هجده ماهگیته عزیز دلم، و من باز هم خوشحالم، خوشحال تر از قبل چون امروز یک و نیم سالت رو تموم کردی، یه جور احساس شعف تو و جودم هست، یه احساس غرور آمیخته با شادی، نمیتونم احساسمو توصیف کنم، فقط از اینکه یه غنچه کوچولو و با ارزش تو آغوشم دارم خالقم رو هزاران هز
اولین تجربه مسافرت خارج از کشور
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:41
سلام پسر گل مامان، عشقم تموم عمر و جونم شدی، نمیدونم همه مامان ها بچه هاشون رو اینقدر دوست دارن یا من شورشو درآوردم؟ هر روز که میگذره بیشتر بهت وابسته میشم، تازگی ها هام کلی شیطون و یکمی شلوغ شدی و دیگه بیست و چهار ساعت دنبالت بدو بدو میکنم ولی اینم از شیرینی ها و قشنگی های بچه داریه مگه پسر کوچولوی
تابستان 95 هم تموم شد
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:41
علی کوچولوم پسر گلم، بالاخره روزها تند و تند گذشتن و رسیدیم به پاییز، وقتی به پاییز میرسیم نمیدونم چرا بدجوری دلم میگیره، چون اکثرا سرما میخورمو لیمو شیرین و آش و بخور و ... اینها برداشتهای من از پاییزه، امیدوارم امسال مثل پارسال نباشه که کل پاییز و زمستون رو سرما خوردم و میترسیدم به تو هم سرایت بدم
پاییز 95
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:41
سلام گل پسر مامان، یدونه غنچه گلم، الان که دارم این مطلب رو مینویسم تو توی خواب هستی و هر از گاهی میچرخی این طرف اون طرف، قربونت برم که خوابیدنت هم بامزست، الان درست پانزده روز مونده به تولدت و من متعجبم از گذر سریع زمان که روزها تند و تند میگذرن، این یک سال اخیر خیلی سریع تر از سالهای دیگه گذش
یلدای 95
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:41
بالاخره شب یلدا هم از راه رسید و پاییز رو پشت سر گداشتیم، باید کم کم برای تولد گل پسریم برنامه ریزی کنم، شب یلدای امسال هوا سرد بود و چند روز پیش هم حسابی برف اومده بود، قرار بود یلدا بریم خونه مامانی اینا و دو روز بعدش که پنجشنبه بود بریم خونه مامان جون اینا ولی شب یلدا بابایی بدجور سرماخورد
دو سالگیت مبارک عزیزدلم
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 23:20
پسر گلم، عشق مامان و بابا تولدت مبارکنفس مامان، یک سال دیگه بزرگتر شدی و بازهم یک تولد دیگه برای گل پسر خوشگل پسر خودمامسال تم تولدت رو کفشدوزک انتخاب کردم ، یه روز که در حیاط باز بود یه کفشدوزک کوچولو اومده تو خونه و تو عاشقش شدی و کلی باهاش بازی کردی، حتی بهش غذا هم دادی، از اون به بعد هر وقت تو
نوروز 96
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 23:20
نفس مامان، کم کم داره بوی بهار میاد ، فصلی که من عاشقش هستم، پیش خودم فکر میکنم کاش میتونستم هوای این روزها رو بزارم توی فریزر و وقتهایی که دلم میگیره درش بیارم و حسابی بو کنم،همیشه عاشق هوای ملایم بهار بودم با ابرهای سفید بزرگ که سریع حرکت میکنن، ابرهایی که موقع بچگی از مامان جون میپرسیدم کجا میرن
سیزده بدر 96
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 23:20
سیزده بدر امسال هوا عالی بود، یه مسافرت کوچیک دونفره داشتیم، روز دوازدهم رفتیم سمت شمال غرب، سلملس و بندرشرفخانه و ارومیه، روز سیزدهم هم اطراف ارومیه رفتیم و بعدش رفتیم دریاچه برای قایق سواری، عصر روز سیزدهم برگشتیم، این دو روزه خیلی بمون خوش گذشت مخصوصا با همسفر گلی مثل تو که اصلا تو مسافرت اذیتم ن